اسم فاعل

تابعه

(بِ عِ) [ ع. ] (اِفا.) به باور قدما جن یا پری که همزاد انسان باشد.

    تابع

    (بِ) [ ع. ] (اِفا.)
    ۱- پس رو، پیرو.
    ۲- فرمان بردار، مطیع.
    ۳- در ریاضی هرگاه میان دو تغییرپذیر چنان بستگی وجود داشته باشد ک ه تغییر یکی در دیگری تغییری پدید آورد؛ نخستین را متغیر اصلی و دومی را متغیر تابع یا «تابع» گویند. ؛ ~ مهمل لفظ مهملی است که بعد از یک لفظ موضوع می‌آید و اغلب حروف آن با حروف متبوعش یکی است. مثل: چراغ مراغ، کتاب متاب، دهاتی مهاتی.

      پناهنده

      (پَ هَ دِ یا دَ) (اِفا.) آن که به کسی یا چیزی پناه برد، زینهاری، ملتجی. ؛~ اجتماعی کسی که به خاطر رواج تعصب دینی یا اجتماعی یا ناامنی و جنگ در میهنش به کشور دیگری پناه می‌برد. ؛~ سیاسی کسی که به خاطر مبارزه سیاسی و مخالفت با حکومت کشورش به کشور دیگری پناه می‌برد.

        پریش

        (پَ) (ص.)
        ۱- پریشان.
        ۲- به باد داده.
        ۳- (اِفا.) در ترکیب با واژه‌های دیگر معنی (پریشان کننده) دهد: خاطرپریش.
        ۴- به صورت اضافه معنای پریشان می‌دهد، زلف پریش.

          پرس

          (پُ)
          ۱- (اِمص.) پرسیدن، پرسش.
          ۲- (اِفا.) در ترکیب به معنی پرسنده می‌آید: بازپرس، احوالپرس.

            پای آگیش

            (اِفا.) = پای آگیشنده:
            ۱- آن که به پای آویزد یا پیچد، پای پیچ، پای آهنج.
            ۲- مرگ که پای پیچ هر کس شود، مرگ محتوم.

              Scroll to Top