(مُ عَ ظَّ) [ ع. ] (اِمف.) بزرگ شمرده شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) بخشوده.
(مُ عَ قَّ) [ ع. ] (اِمف.) آن که جانشین و اولاد داشته باشد. مق بلاعقب.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- بسته شده، گره بسته. ۲- محکم گردیده.
(مَ قِ) [ ع. معشوقه ] (اِمف.) زنی که مورد عشق و محبت مردی واقع شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) بی گناه، نگاه داشته شده از گناه.
(مَ یّ) [ ع. ] (اِمف.) نافرمانی شده.
(مُ ضَ) [ ع. ] (اِمف.) مشکل، دشوار.
(مُ عَ طَّ) [ ع. ] (اِمف.) بودار، خوشبو.
(مُ عَ طَّ) [ ع. ] (اِمف.) بی کار، بی کار – مانده، بی فایده.