(مُ صَ) [ ع. ] (اِمف.) مردی که ازدواج کرده باشد، مرد زن دار. ج. محصنات.
(مُ صَ نَ) [ ع. ] (اِمف.) زنِ شوهردار. ج. محصنات.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) زراعت دروده، درو شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) محاصره شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- حاصل شده، به دست آمده. ۲- حاصل زراعت و مانند آن.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) استوار شده (در حصار و جز آن).
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- حاضر شده. ۲- چیزی با بسیار آفت که پریان بر آن حاضر شوند.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) ۱- دریغ خورنده. ۲- خیره چشم.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) حس شده، دریافت شده.
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) جِ محسوسه ؛ اموری که با حواس پنجگانه ادراک شوند.