صفت

فرزانه

(~.) [ په. ] (ص.) دانشمند، حکیم. ج. فرزانگان.

    فرد

    (فَ رْ) [ ع. ] (ص.)
    ۱- تنها، یگانه.
    ۲- بی نظیر، بی مانند.
    ۳- یک بیت شعر.
    ۴- هر عددی که پس از تقسیم بر دو باقی مانده اش یک باشد.

      فرخال

      (فَ) (ص.) موی فروهشته که چین و شکن نداشته باشد.

        فرخج

        (فَ رَ خْ) (ص.)
        ۱- زشت، نازیبا.
        ۲- نامتناسب، ناشایسته.
        ۳- ناپاک، پلید.
        ۴- سست، ضعیف.

          فرخ

          (فَ رُّ) (ص.)
          ۱- خجسته، مبارک.
          ۲- زیبا.

            فربه

            (فَ بِ) [ په. ] (ص.)۱ – پُرگوشت، چاق.
            ۲- عظیم، سنگین.۳ – نیرومند.۴ – سخت، شدید.
            ۵- آبادان، پر رونق.
            ۶- بسیار، فراوان.
            ۷- ضخیم، ستبر.

              Scroll to Top