صفت

فرتوت

(فَ) (ص.) = فرتود: پیر، سالخورده و از کار افتاده.

    فراموش

    (فَ) [ په. ] (ص.) از یاد رفته، از خاطر محو شده.

      فراهم

      (فَ هَ) (ص.)
      ۱- گردآمده، جمع شده.
      ۲- اندوخته شده.

        فراک

        (فُ)
        ۱- (اِ.) پشت، ظهر. مق رو.
        ۲- (ص.) هیز، مخنث.
        ۳- پلید، پلشت.

          فراش

          (فَ رّ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- گسترنده فرش.
          ۲- در فارسی به معنی پیشخدمت، خدمتکار.

            فراص

            (فِ) [ ع. ] (ص.)
            ۱- درشت.
            ۲- سخت سرخ رنگ.
            ۳- جامه.

              فرار

              (فَ رّ) [ ع. ] (ص.) بسیار گریزنده.

                فرارون

                (فَ) (ص.)
                ۱- مترقی، پیش رو.
                ۲- خوب، عالی.
                ۳- راست، مستقیم.
                ۴- در اصطلاح نجوم به معنی سَعْد، اوج.

                  فرادی

                  (فُ دا) [ ع. ] (ص.) ج. فَرَد؛ تک، تنها. ؛ نماز ~ نمازی که تنها خوانده شود. مق نماز جماعت.

                    فراخ

                    (فَ) [ په. ] (ص.)
                    ۱- گشاد، وسیع.
                    ۲- پهناور، گسترده.
                    ۳- بسیار فراوان.
                    ۴- مسرور، شادمان.
                    ۵- آسوده.

                      Scroll to Top