صفت

عشوا

(عَ) [ ع. عشواء ] (ص.) مؤنث اعشی.
۱- شب کور.
۲- ماده شتری که جلوی خود را نبیند.

    عزیز

    (عَ) [ ع. ] (ص.)
    ۱- گرامی، محبوب.
    ۲- ارجمند، بزرگوار.
    ۳- کمیاب، نادر.

      عزیزدردانه

      (~. دُ نِ) [ ع – فا. ] (ص مر.) مورد علاقه و توجه بسیار پدر و مادر و خویشاوندان، عزیز کرده.

        عریضه

        (عَ ض) [ ع. عریضه ] (اِ.)
        ۱- (ص.) مؤنث عریض.
        ۲- عرض حال، نامه یا در – خواستی که کسی به شخص بالاتراز خود می‌نویسد.

          عریف

          (عَ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- شناسنده، عارف.
          ۲- کارگزار قوم. ج. عرفاء.

            عزب

            (عَ زَ) [ ع. ] (ص.) مرد یا زن تنها و مجرّد. ج. عزاب.

              عروس

              (عَ) [ ع. ]
              ۱- (اِ.) زنِ تازه شوهر کرده. ج. عرائس.
              ۲- در فارسی: زنِ پسر.
              ۳- (ص.) بهترین، زیباترین. ؛~ هزار داماد کنایه از: دنیا و بی وفایی آن.

                عراف

                (عَ) [ ع. ] (ص.) غیبگو، جادوگر، ساحر.

                  پیمایش به بالا