صفت

بلهانه

(بُ نِ) [ ع – فا. ]
۱- (ق مر.) به طور بلاهت و بی تمیزی.
۲- (ص.) شبیه و مانند بله.

    بلعم

    (بَ عَ) [ ع. بلعوم ] (ص.) مرد بسیار خوار، کسی که غذا را به تندی بلعد.

      بلغده

      (بَ غَ دِ) (ص.) بالای هم نهاده، جمع کرده.

        بلاده

        (بَ دِ)(ص.) = بلایه:
        ۱- بدکار.
        ۲- فاسق.
        ۳- روسپی.

          بلاتکلیف

          (~. تَ) [ ع. ] (ص.)آن که نداند چه کار باید بکند، بدون تکلیف.

            بکر

            (بِ) [ ع. ] (ص.)
            ۱- دختر دوشیزه.
            ۲- تازه، دست نخورده.
            ۳- اندیشه نو.

              Scroll to Top