(یِ) [ ع. زاکیه ] (ص.) مؤنث زاکی، ج. زاکیات.
(ص.) ۱- پیر، فرتوت. ۲- کسی که موهای سر و ابرو و مژگانش سفید باشد. ۳- نام پدر رستم.
(هِ) [ ع. ] (ص.) پارسا، عابد، آن که دنیا و خوشیهای آن را برای آخرت ترک میگوید.
(رَ) (ص مر.) هر چیز سیاه.
(زَ) (ص مر.) ۱- کسی که نفرینش مؤثر باشد. ۲- کنایه از: قلم.
(ص مر.) کنایه از: سخت دل و ظالم.
(فِ) [ فا – ع. ] (ص مر.) مجازاً بدکردار.
(ص.) زاغ چشم.
(رَ دِ) (ص فا.) زاری کننده.
(نَ یا نِ) (ص نسب. اِمر.) سبب و باعث ناله و زاری.