صفت

حلاف

(حَ لّ) [ ع. ] (ص.) آن که قسم بسیار یاد کند، بسیار سوگند خورنده.

    حلال

    (حَ لّ) [ ع. ] (ص.)
    ۱- بسیار گشاینده.
    ۲- ماده‌ای که ماده دیگر را در خود حل کند.

      حلال

      (حَ) [ ع. ] (ص.) روا، جایز، شایست.

        حلال زاده

        (حَ. دِ) [ ع – فا. ] (ص مر.) فرزندی که انعقاد نطفه وی به طریق مشروع انجام گرفته باشد. مق. حرام زاده.

          حلاج

          (حَ لّ) [ ع. ] (ص فا.) پنبه زن، نداف.

            حلاق

            (حَ لّ) [ ع. ] (ص فا.) سلمانی، موتراش.

              حکیم

              (حَ) [ ع. ] (ص.)
              ۱- دانشمند.
              ۲- فیلسوف.
              ۳- طبیب. ج. حکماء.

                پیمایش به بالا