صفت

منسجم

(مُ سَ جِ) [ ع. ] (ص.) همآهنگ، سازگار، بانظم.

    مندور

    (مَ) (ص.)
    ۱- فقیر، درمانده، بدبخت.
    ۲- خسیس.

      منزجر

      (مُ زَ جِ) [ ع. ] (ص.) رانده شده، ترسانده شده.

        منحط

        (مُ حَ طّ) [ ع. ]
        ۱- (ص.) انحطاط یابنده، پست شونده.
        ۲- (ص.) پست، پایین.

          منحل

          (مُ حَ لّ) [ ع. ] (ص.)
          ۱- حل شده.
          ۲- در فارسی برچیده شده، نیست شده.

            منتها

            (مُ تَ) [ ع. منتهی ‘ ]
            ۱- (اِمف.) به پایان رسیده.
            ۲- (اِ.) پایان، انجام.
            ۳- (ص.) آخر، آخرین. ؛~ الیه پایان، انتها.

              منبل

              (مَ بَ) (ص.)
              ۱- تنبل، بیکار.
              ۲- بی – اعتقاد، بداعتقاد.

                Scroll to Top