مقل
(مُ قِ لّ) [ ع. ] (ص.) درویش، تنگدست.
(مُ حَ) [ ع. ] (ص.)
۱- ضعیف، سست.
۲- اعرابیی که در دشت نشو و نما کند.
۳- آن که به هنگام قحطی ترک دیار خود کند.
(مُ قَ دَّ) [ ع. ] (ص.)
۱- پاک و پاکیزه.
۲- شایسته پرستش و احترام.
۳- دارای کیفیت آسمانی.
۴- بسیار با ارزش و گرامی.
(مُ تَ رِ) [ ع. ]
۱- (اِفا.)یار شونده، قرین – شونده.
۲- (ص.) دوست، رفیق.
۳- نزدیک.
۴- در نجوم ستارهای که به ستاره دیگر نزدیک شود.
(مُ تَ ضا) [ ع. ]
۱- (اِمف.) اقتضا شده.
۲- تقاضا شده، درخواست شده.
۳- (ص.) در فارسی لازم، لازمه.