صفت

مکب

(مُ کِ) [ ع. ]
۱- (اِفا.) بر رو درافتاده، سرنگون شده.
۲- (ص.) سرنگون، واژگون.
۳- آن که سر خود را به زیر اندازد و به زمین نگاه کند.

    مکار

    (مَ کّ) [ ع. ] (ص.) پر مکر، پرحیله.

      مکاس

      (مَ کّ) [ ع. ] (ص.)
      ۱- باج گیر.
      ۲- کسی که حقوق گمرکی گیرد.

        مقل

        (مُ قِ لّ) [ ع. ] (ص.) درویش، تنگدست.

          مقمر

          (مُ مِ) [ ع. ] (ص.) مهتابی، شب مهتابی.

            مقطر

            (مُ قَ طَّ) [ ع. ]
            ۱- (اِمف.) قطره قطره، چکانیده.
            ۲- (ص.) تقطیر شده.

              مقروع

              (مَ) [ ع. ]
              ۱- (اِمف.) کوفته شده.
              ۲- (ص. اِ.) مهتر قوم.
              ۳- شتر گزیده.

                مقحم

                (مُ حَ) [ ع. ] (ص.)
                ۱- ضعیف، سست.
                ۲- اعرابیی که در دشت نشو و نما کند.
                ۳- آن که به هنگام قحطی ترک دیار خود کند.

                  پیمایش به بالا