صفت

گنده

(گُ دَ یا دِ) (اِ.)
۱- گلوله‌ای که از خمیر به جهت یک عدد نان درست کنند؛ چانه خمیر.
۲- (ص.) مدور، گرد.
۳- کوفته بزرگی که از گوشت سازند و در شله پلو و آتش اندازند.
۴- گرهی که از بدن برآید و درد نکند؛ ثؤلول، آژخ.
۵- تخته کفشگران.

    گندیده

    (گَ دِ) (ص.) دارای بود یا مزه بد (بر اثر تخمیر شدن)، دارای گندیدگی.

      گنگ

      (گَ) (ص.) خمیده، کج، کوژ (مادرزاد و غیره).

        گنگ

        (گُ) [ په. ] (ص.) لال، بی زبان.

          گندله

          (گُ دُ لَ یا لِ)
          ۱- (ص.) گِرد، مانند گلوله.
          ۲- ریسمان گلوله شده.

            گنجشک روزی

            (~.) (ص.) کنایه از شخص بینوا، کم درآمد یا بی نصیب از نعمت‌های مادی.

              گم

              (گُ) (ص.) ناپدید، سرگشته، آواره.

                Scroll to Top