اسم

خندق

(خَ دَ) [ معر. ] (اِ.) گودالی که گرداگرد شهر، قلعه و مانند آن درست می‌کردند تا مانع از ورود دشمن و سیل گردد. ج. خنادق.

    خنده

    (خَ دِ) [ په. ] (اِ.) حالتی در انسان که به سبب شادی و نشاط ایجاد شودولب‌ها و دهان گشا د گردند. ؛ از ~ روده بر شدن کنایه از: خنده شدید و ممتد کردن.

      خنصر

      (خِ ص) [ ع. ] (اِ.) انگشت خرد، کلیک، کالوج، کابلیج.

        خنجر

        (خَ جَ) [ ع. ] (اِ.) سلاحی به اندازه کارد که نوک تیز دارد و تیغه اش کج و برنده‌است.

          خمیازه

          (خَ زِ) (اِ.)
          ۱- حالتی که به سبب خستگی، اختلال در خواب و کسالت در شخص ایجاد شود به طوری که به فاصله کوتاه و ناخودآگاه دهان تا حد ممکن باز شده، دست‌ها کشیده و سینه منبسط گردد.
          ۲- دهان دره.

            خمیر

            (خَ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- هر چیز که با آب مخلوط و غلیظ شود.
            ۲- آرد جو یا گندم که برای پختن نان یا شیرینی با آب آمیخته باشند.

              خمیره

              (خَ رِ) [ ع. خمیره ] (اِ.)
              ۱- خمیرترش.
              ۲- سرشت، طبع.

                پیمایش به بالا