اسم

منقش

(مُ نَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- نقش کننده.
۲- کنده کاری کننده (بر نگین و جز آن).

    منقصت

    (مَ قَ صَ) [ ع. منقصه ] (اِ.)
    ۱- کمی، کاستی.
    ۲- عیب ؛ ج. مناقص.

      منکر

      (مُ کَ) [ ع. ] (اِمف. ص.)
      ۱- ناشناخته.
      ۲- کار ناشایست، زشت، ناپسند.

        منقض

        (مُ نَ قَ ضّ) [ ع. ] (اِفا. ص.)
        ۱- سواری که بر دشمن هجوم آورد.
        ۲- بازی که از هوا بر شکار فرود آید.
        ۳- دیوار افتاده یا دیواری که نزدیک افتادن باشد.
        ۴- ستاره از هوا فرود آمده.

          منقل

          (مَ قَ) [ ع. ] (اِ.) آتشدان، مجمر.

            منقلب

            (مُ قَ لِ) [ ع. ] (اِفا.)
            ۱- برگشته، حال به حال شده.
            ۲- به هم خوردن حال.

              پیمایش به بالا