اسم

منصور

(مَ) [ ع. ] (اِ مف.) یاری کرده شده، نصرت داده شده.

    منصوری

    (مَ) [ ع – فا. ] (اِ.) یکی از گوشه‌های چهارگاه.

      منصوص

      (مَ) [ ع. ] (اِمف.)
      ۱- معین شده.
      ۲- به ثبوت رسانیده.
      ۳- آنچه از آیات قرآن و احادیث که صریح و آشکار باشد و محتاج به تأویل نبود.

        منضج

        (مُ ض) [ ع. ] (اِفا.)
        ۱- پزنده.
        ۲- دوایی که خلط و ماده را بپزد و مهیای دفع کند.

          منضد

          (مُ نَ ضَّ) [ ع. ] (اِ مف.)
          ۱- به رشته کشیده شده.
          ۲- مرتب، منظم.

            منشور

            (مَ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- فرمان، فرمان پادشاهی.
            ۲- شکلی هندسی که قاعده‌هایش یک چند ضلعی و وجوه جانبیش متوازی الاضلاع باشد.
            ۳- جسمی از جنس بلور به شکل منشور که نور پس از عبور از آن تجزیه می‌شود.

              منضم

              (مُ ضَ مّ) [ ع. ] (اِ مف.) ضمیمه شده، پیوسته شده.

                منسوج

                (مَ) [ ع. ]
                ۱- (اِمف.) بافته شده.
                ۲- (اِ.) پارچه.

                  Scroll to Top