اسم

مزمر

(مِ مَ) [ ع. مزماز ] (اِ.) نای، سیه نای.

    مزمل

    (مُ زَ مَّ) [ ع. ] (اِمف.) در جامه پیچیده شده، در گلیم پیچیده.

      مزغ

      (مَ) (اِ.) مغز. ؛ خداوند ~خردمند، باتدبیر.

        مزمن

        (مُ مِ) [ ع. ] (اِفا.) کهنه، دیرینه. ؛ مرض ~ بیماری ای که کهنه شده باشد.

          مزغان

          (مِ) [ فر – فا. ] (اِ.)۱ – ساز.
          ۲- آلت موسیقی.

            مزن

            (مُ) [ ع. ] (اِ.)
            ۱- ابر.
            ۲- باران.

              مزکی

              (مُ زَ کّ) [ ع. ] (اِفا.)
              ۱- پاک کننده، پاکیزه کننده.
              ۲- معرف، شناساننده.
              ۳- آنکه شاهدان عادل را تزکیه و آنها را به پاکی و پارسایی توصیف کند.

                Scroll to Top