اسم

محجن

(مَ جَ) [ ع. ] (اِ.) هر چوب سرکج مانند چوگان. ج. محاجن.

    محرر

    (مُ حَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.)
    ۱- نویسنده، نگارنده.
    ۲- آزادکننده.

      محجه

      (مَ حَ جِّ) [ ع. محجه ] (اِ.) راه، میانه راه.

        محجوج

        (مَ) [ ع. ] (اِمف.) کسی که توسط حجت و برهان مغلوب شده، مغلوب به دلیل.

          محجور

          (مَ) [ ع. ] (اِمف.) شخص بالغی که توانایی ذهنی کافی ندارد و به حکم دادگاه زیر سرپرستی شخص دیگری قرار می‌گیرد.

            محتلم

            (مُ تَ لِ) [ ع. ] (اِفا.) دستخوش احتلام، دستخوش انزال در خواب.

              پیمایش به بالا