اسم

غمار

(غَ) [ ع. ] (اِ.) جِ غمر و غمره ؛ سختی‌ها، درشتی‌ها.

    غمازک

    (غَ مّ زَ) [ ع – فا. ] (اِمصغ.) چوبکی که بر ریسمان قلاب و شست ماهیگیری بندند و در آب اندازند و آن چوبک به آب فرو نرود و هرگاه ماهی به قلاب آویزد، آن چوبک فرو رود و معلوم شود که ماهی به قلاب آویخته‌است.

      غمد

      (غِ) [ ع. ] (اِ.) نیام شمشیر، غلاف تیغ.

        غمره

        (غَ رَ) [ ع. غمره ] (اِ.)
        ۱- شدت، سختی.
        ۲- انبوهی مردم.

          غلیج

          (غَ) (اِ.)
          ۱- بیلی که با آن زمین را هموار کنند.
          ۲- بتی که تراشند.

            غلیز

            (غَ یا غِ) (اِ.) گلیز، آب دهان بچه.

              غلیژن

              (غَ ژَ) (اِ.) لجن، گِل و لای سیاهی که در ته حوض‌ها و جوی‌ها جمع می‌شود.

                غلیل

                (غَ) [ ع. ] (اِمص.)
                ۱- تشنگی شدید.
                ۲- سوزش درون.
                ۳- دشمنی، حقه.

                  پیمایش به بالا