اسم مصدر

فرج

(فَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) گشایش، گشایش در کار و مشکل.

    فراغت

    (فَ غَ) [ ع. فراغه ]
    ۱- (مص ل.) بی – تاب شدن.
    ۲- (اِمص.) بی تابی، ناشکیبایی.
    ۳- در فارسی به معنی آسودگی، آسایش.

      فرافکنی

      (فَ فِ کَ) (اِمص.)
      ۱- خوی و خصلت‌هایی خود را ناآگاهانه به دیگران نسبت دادن.
      ۲- تعارض‌ها و ستیزهای درونی خود را به دنیای خارج نسبت دادن.

        فراق

        (فِ) [ ع. ]
        ۱- (مص ل.) جدا شدن، دور شدن.
        ۲- (اِمص.) جدایی، دوری.

          فراغ

          (فَ) [ ع. ]
          ۱- (مص ل.) فارغ شدن، دست از کار کشیدن.
          ۲- در فارسی به معنی آسوده شدن.
          ۳- (اِمص.) آسایش، آسودگی.

            فراست

            (فِ سَ) [ ع. فراسه ]
            ۱- (مص م.) ادراک و دریافتن باطن چیزی با دیدن ظاهر آن.
            ۲- (اِمص.) ادراک، دریافت.
            ۳- زیرکی، هوشیاری.

              فخامت

              (فَ مَ) [ ع. فخامه ]
              ۱- (مص ل.) ستبر گردیدن.
              ۲- بزرگوار گشتن، گرامی شدن.
              ۳- (اِمص.) بزرگواری.

                پیمایش به بالا