صفت مرکب

دیوانه

(نِ یا نَ)
۱- (ص مر.) همچون دیو، مانند دیوان.
۲- بی عقل، بی خرد، مجنون. ؛~ء کسی بودن کنایه از: عاشق و بی قرار بودن کسی.

    دیگرگون

    (گَ) (ص مر.) = دگرگون. دیگرگونه:
    ۱- رنگی دیگر.
    ۲- جور دیگر، طور دیگر، نوع دیگر.
    ۳- سرنگون، واژگون.
    ۴- مضطرب، شوریده.

      دیشلمه

      (لَ مِ) [ تر. ] (ص مر.) چایی که شکر یا قند در آن حل نکرده باشند، قندپهلو.

        دیده

        (دِ)
        ۱- (اِ.) چشم، عین. ج. دیدگان.
        ۲- (ص مف.) رؤیت شده، منظور.
        ۳- نگاه، نظر.
        ۴- مردمک چشم. ؛ ~سپید کردن کنایه از: کور شدن از شدت چشم به راهی. (?(دیده بان (~.) (ص مر.) = دیدبان:
        ۱- مأموری که بالای دیدگاه ایستد و هرچه از دور بیند به مافوق خود خبر دهد.
        ۲- نگاهبان، قراول.

          Scroll to Top