(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- به صدای بلند گریه کردن. ۲- از کسی یاری خواستن.
(تَ عَ وُّ) [ ع. ] (مص ل.) خو گرفتن، خود را به کاری عادت دادن.
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- معیوب ساختن. ۲- به عیب نسبت دادن.
(تَ) [ ع. ] (مص ل.) به تأخیر انداختن کاری.
(تَ) [ ع. ] (مص م.) سرزنش کردن.
(تَ عَ یُّ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- بزرگی و دارایی یافتن. ۲- به چشم دیدن.
(تَ) [ ع. ] (مص م.) ۱- معین کردن. ۲- مخصوص کردن. ۳- برگماشتن.
(تَ) [ ع. ] (مص م.) عقیم کردن، نازا ساختن.
(تَ) [ ع. ] (مص م.) علف به چهارپایان دادن.
(~. زَ دَ) [ ع – فا. ] (مص م.) ثبت کردن، یادداشت کردن.