(~. ش ِ کُ تَ) (مص ل.) کنایه از: شادمان شدن، به هیجان آمدن.
(بَ. ش ِ کَ تَ) ۱- (مص ل.) دوری کردن، روی برتافتن. ۲- (مص م.) شمردن، حساب کردن.
(بَ دَ) (مص م.) مواظبت کردن بر کاری.
(بَ. سَ تَ) (مص م.) ۱- آزمودن. ۲- سنجیدن.
(بِ رِ تَ) [ په. ] (مص م.) ۱- بریان کردن. ۲- پختن.
(~. دَ دَ) (مص ل.) ۱- دمیدن. ۲- طلوع کردن. ۳- پدید شدن.
(بَ. دَ) (مص ل.) دور گشتن از راه اصلی.
(بَ. رِ دَ) (مص ل.) تحقیق کردن.
(بَ. زَ دَ) (مص ل.) ۱- پهلو به پهلو زدن. ۲- برابری و همسری کردن.
(بُ دَ) [ په. ] (مص م.) ۱- پیروز شدن. ۲- تحمل کردن.