انگشت
(اَ گُ) [ په. ] (اِ.) هر یک از اجزای متحرک پنجه دست و پای انسان که بر سر آنها ناخن روییدهاست. ؛~ به دهان (کن.) بسیار متعجب و حیران. ؛از هر ~ کسی هزار هنر ریختن (کن.) بسیار هنرمند و کاردان بودن.
(اَ گُ) [ په. ] (اِ.) هر یک از اجزای متحرک پنجه دست و پای انسان که بر سر آنها ناخن روییدهاست. ؛~ به دهان (کن.) بسیار متعجب و حیران. ؛از هر ~ کسی هزار هنر ریختن (کن.) بسیار هنرمند و کاردان بودن.
(اَ گُ تَ) (اِ.) حلقهای (معمولاً) فلزی و گاه دارای نگین که برای زینت در انگشت میکنند. ؛~ پا (کن.) چیزی بی مصرف.
(اِ فَ یا فِ) (اِ.) = اسپناج. اسپناخ. سپاناخ. اسپاناج: گیاهی است یک ساله دارای برگهای پهن و ساقههای سست و نازک، در پختن آش و پارهای از غذاها مورد ا ستفاده قرار میگیرد. ؛ ~ سبز شدن از کله کسی (کن.)تعجب شدید به کسی دست دادن.