چارق

(رُ) [ تر. ] (اِ.) کفشی چرمی با بندهای بلند که به دور پا پیچیده می‌شود.

    چارقب

    (قَ) [ فا – ع. ] (اِمر.) نوعی از لباس پادشاهان و امراء. ضح – برخی «چارقد» را محرف همین کلمه دانند.

      چارقد

      (قَ) (اِمر.) روسری ؛ پارچه‌ای نازک و چهارگوش که خانم‌ها دو تا کرده و با آن موهای سر را می‌پوشانند.

        چارک

        (رَ) (اِمر.)
        ۱- یک چهارم هر چیز.
        ۲- واحد وزن، یک چهارم من که معادل ده سیر یا ۷۵۰ گرم می‌باشد.
        ۳- یک چهارم زرع که معادل چهار گره‌است.

          چارک

          (~.) [ سنس. ] (ص. اِ.) چاووش، نقیب قافله.

            چاره

            (رِ) [ په. ] (اِ.)
            ۱- گریز، درمان.
            ۲- تدبیر.
            ۳- مکر، حیله.

              چاره ساز

              (~.) (ص فا.)
              ۱- چاره کننده.
              ۲- علاج کننده.
              ۳- خدای تعالی.

                چاروادار

                (ص فا.) کسی که حیوانات بارکش را می‌راند یا با آن‌ها باربری کند.

                  چاشت

                  [ په. ] (اِ.)
                  ۱- اول صبح، بخش نخستِ روز.
                  ۲- غذایی که به هنگام چاشت خورند.

                    پیمایش به بالا