حلاق

(حَ لّ) [ ع. ] (ص فا.) سلمانی، موتراش.

    حلال

    (حَ لّ) [ ع. ] (ص.)
    ۱- بسیار گشاینده.
    ۲- ماده‌ای که ماده دیگر را در خود حل کند.

      حلال

      (حَ) [ ع. ] (ص.) روا، جایز، شایست.

        حلال زاده

        (حَ. دِ) [ ع – فا. ] (ص مر.) فرزندی که انعقاد نطفه وی به طریق مشروع انجام گرفته باشد. مق. حرام زاده.

          حلایل

          (حَ یِ) [ ع. حلائل ] (اِ.) جِ حلیله ؛ زنان شوی دار.

            حلب

            (حَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ظرف مکعب مستطیل از جنس حلب.

              پیمایش به بالا