دید

(اِ.)
۱- بینایی، نظر.
۲- تخمین، حدس.

    دید زدن

    (زَ دَ) (مص م.) (عا.)
    ۱- تخمین زدن قیمت چیزی، برآورد کردن حاصل زراعت.
    ۲- چشم چرانی.

      دیدار

      [ په. ] (اِمص.)۱ – دیدن، رؤیت.
      ۲- چهره، سیما.
      ۳- بصیرت، بینایی.
      ۴- (ص.) پدیدار، مریی.
      ۵- نظارت، مصلحت.

        دیدن

        (دَ) [ په. ] (مص م.)
        ۱- نگاه کردن.
        ۲- زیارت کردن.
        ۳- عیادت کردن.
        ۴- صلاح دانستن، مصلحت دیدن.

          دیدن

          (دَ دَ) [ ع. دیدان ] (اِ.) خوی، عادت، روش.

            دیده

            (دِ)
            ۱- (اِ.) چشم، عین. ج. دیدگان.
            ۲- (ص مف.) رؤیت شده، منظور.
            ۳- نگاه، نظر.
            ۴- مردمک چشم. ؛ ~سپید کردن کنایه از: کور شدن از شدت چشم به راهی. (?(دیده بان (~.) (ص مر.) = دیدبان:
            ۱- مأموری که بالای دیدگاه ایستد و هرچه از دور بیند به مافوق خود خبر دهد.
            ۲- نگاهبان، قراول.

              دیر

              (دَ یا دِ) [ معر. ] (اِ.) صومعه، محل عبادت راهبان مسیحی. ؛ ~ خراب آباد کنایه از: دنیا، جهان مادی. ؛ ~ مغان معبد زردشتیان.

                پیمایش به بالا