احداق

(اَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حدقه ؛ سیاهی‌های چشم، مردمک‌های چشم.

    احدب

    (اَ دَ) [ ع. ] (ص.)
    ۱- گوژپشت. کسی که پشتش قوز و برآمدگی داشته باشد.
    ۲- شمشیر کج.

      احدوثه

      (اُ دُ ثِ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- سخن شگفت.
      ۲- خبر و حدیث.
      ۳- کار نو، چیز تازه.

        احدی

        (اَ حَ) [ ع – فا. ] (مبهم)یک تن، هیچکس، کسی.

          احدی

          (~.) [ ع – فا. ] (ص نسب. اِ.)
          ۱- منسوب به احد.
          ۲- مربوط به خدای یگانه.
          ۳- فرقه‌ای از سپاهیان پادشاه هند.

            احدیت

            (اَ حَ یَُ) [ ع. احدیه ] (مص جع.)
            ۱- یگانگی.
            ۲- مقام الوهیت، یکتایی خدا.

              احرار

              ( اَ) [ ع. ] (ص.)۱ – جِ حر؛ آزادان، آزادگان.
              ۲- ایرانیان.

                احراز

                ( اِ) [ ع. ] (مص م.)
                ۱- فراهم آوردن، جمع کردن.
                ۲- پناه دادن، جای دادن.
                ۳- به دست آوردن، رسیدن به چیزی.

                  پیمایش به بالا