زه

(زِ) (شب جم.) از ادات تحسین به معنی خوشا، آفرین.

    زه زدن

    (زِ. زَ دَ) (مص ل.) (عا.) از پا درآمدن، از میدان به در رفتن.

      زه کشیدن

      (~. کَ یا کِ دَ) (مص ل.)
      ۱- کشیدن زه کمان.
      ۲- (مص م.) (عا.) سخت شدن جراحت، تیر کشیدن عضلات.

        زه گرفته

        (زِ گِ رِ تِ) (ص مف.)
        ۱- آبستن شده، بار گرفته (زن یا جانور ماده).
        ۲- زمینی که شایستگی کشت و زرع پیدا کرده.

          زهاب

          (زِ) (اِمر.)
          ۱- آبی که از شکاف سنگ یا چشمه تراوش کند.
          ۲- چشمه جوشان.

            زهاد

            (زُ هّ) [ ع. ] (ص.) جِ زاهد؛ پارسایان.

              زهادت

              (زَ دَ) [ ع. زهاده ]
              ۱- (مص ل.) زهد ورزیدن، رغبت نکردن به دنیا.
              ۲- (اِمص.) بی میلی به جهان، پرهیزگاری، پارسایی.

                Scroll to Top