سبعه
(سَ عَ) [ ع. سبعه ] (اِ.) عدد هفت.
(سَ بَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- آن چه بر سر آن در مسابقه اسب دوانی و تیراندازی شرط بندند.
۲- مقداری از کتاب که در یک جلسه درس داده شود. ج. اسباق.
(~. وَ یِ) [ ع – فا. ] (اِمر.) شرط، پیمانی بین دو نفر برای مسابقه در اسب دوانی و تیراندازی.
(س قَ) [ ازع. ] (مص ل.) پیشی گرفتن، تقدم جستن. (?(سبق دادن (~. دَ) [ ع – فا. ] (مص م.) درس دادن.
(سَ بُ) [ په. ]
۱- (ص.) کم وزن.
۲- چست، چالاک.
۳- شخص بی وقار.۴ – مجرد.
۵- (ق.) زود، بی درنگ.
۶- سبکبال، بی غم.
(سَ بْ) [ ع. ]
۱- (اِ.) طرز، شیوه.
۲- روشی خاص که هنرمند ادراک و احساس خود را بیان میکند.
۳- (مص م.) فلز ذوب شده را در قالب ریختن.