ازدحام

(اِ دِ) [ ع. ] (مص ل.) انبوه شدن، انبوه جمعیت، مزاحمت، تزاحم. ج. ازدحامات.

    ازدف

    اَ یا اِ دَ) (اِ.) (گیا.) زالزالک، زعرور.

      ازدو

      (اُ) (اِ.) صمغ (مطلق). صمغ درخت ارجنگ، صغم بادام کوهی که از آن حلوا پزند.

        ازرق

        (اَ رَ) [ ع. ] (ص. اِ.)
        ۱- کبود، نیلگون.
        ۲- کبود چشم.
        ۳- نابینا.
        ۴- خط چهارم از هفت خط جام جم.

          ازرق پوش

          (~.) [ ع – فا. ] (اِفا.)
          ۱- کسی که جامه کبود پوشد.
          ۲- صوفی.
          ۳- (ص.) کنایه از: صوفیِ ریایی.

            ازعاج

            ( اِ ) [ ع. ] (مص م.)
            ۱- از جا برکندن، از جا برانگیختن.
            ۲- بریدن.
            ۳- فرستادن.
            ۴- بی آرام ساختن.
            ۵- راندن.

              ازغ

              ( اَ ) [ په. ] (اِ.)
              ۱- شاخه‌هایی از درخت که برای پیرایش درخت می‌برند.
              ۲- چرک تن. اژغ نیز گویند.

                پیمایش به بالا