علقم

(عَ قَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- حنظل.
۲- هر چیز تلخ.

    علقه

    (عُ لْ قَ) [ ع. علقه ] (اِ.)
    ۱- عشق، دلبستگی.
    ۲- گرانمایه از هر چیزی.۳ – آن مقدار از علوفه که غذای یک روزه شتر باشد.

      علقه مضغه

      (عَ لَ قِ. مِ غَ) [ ع. ]
      ۱- (اِ.) خون بسته شده.
      ۲- (ص.) در فارسی ؛ شخص پست و حقیری که خودنمایی می‌کند.

        علک

        خاییدن (~. دَ) [ ع – فا. ] (مص ل.)
        ۱- سقز جویدن.
        ۲- کنایه از: بیهوده گفتن.

          علک

          (عِ) [ ع. ] (اِ.) سقز، هر صمغی که در دهان بجوند.

            علک خا

            (~.) [ ع – فا. ] (ص فا.)
            ۱- کسی که علک می‌جَوَد.
            ۲- کنایه از: بیهوده گو.

              علل

              (ع لَ) [ ع. ] (اِ.) جِ علت ؛ سبب‌ها.

                علم

                (ع ِ لْ) [ ع. ]
                ۱- (مص م.) دانستن.
                ۲- یقین داشتن.
                ۳- (اِمص.) دانش، آگاهی. ج. علوم.

                  علم

                  (عَ لَ) [ ع. ] (اِ.)
                  ۱- نشانه، نشان.
                  ۲- پرچم، رایت.
                  ۳- بزرگ و مهتر قوم.
                  ۴- نامی، مشهور.
                  ۵- نقش ونگار جامه.
                  ۶- صلیب مانندی از فلز با تزئینات خاص که ماه محرم هنگام عزاداری پیشاپیش دسته حرکت می‌دهند.

                    Scroll to Top