لقیط

(لَ) [ ع. ] (ص.)
۱- از زمین برگرفته.
۲- بچه افکنده که بردارند، کودک سر راهی.
۳- انسان گم شده‌ای که متکفلی ندارد و خود نیز نمی‌تواند مستقلاً زیست کند. ملتقط موظف است حفاظت و تربیت لقیط را عهده دار شود.
۴- حرامزاده.

    لقیه

    (لُ یَ یا یِ) [ ع. لقیه ] (مص م.)
    ۱- یک بار دیدن.
    ۲- د یدار کردن، ملاقات کردن.

      لک

      (~.) (اِ.) قسمی رفتن شتر و اسب و جز آن‌ها میان یورتمه و قدم.

        لک

        (لُ) [ افغا. ] (ص.) گنده و ناتراشیده.

          لک

          (~.) (ص.) بی دست، دست بریده، اشل.

            لک

            (~.) (اِ.) سخنان بیهوده و هرزه.

              لک

              (لَ) (اِ.) اثری از کثیفی بر روی پارچه یا جامه.

                لک

                (~.) (ص.)
                ۱- ابله، نادان.
                ۲- خسیس، فرومایه.

                  لک

                  (~.) (اِ.)
                  ۱- پارچه و لته کهنه و پاره پاره.
                  ۲- لباسی که روستاییان پوشند، خواه نو خواه کهنه.

                    پیمایش به بالا