مزغ

(مَ) (اِ.) مغز. ؛ خداوند ~خردمند، باتدبیر.

    مزغان

    (مِ) [ فر – فا. ] (اِ.)۱ – ساز.
    ۲- آلت موسیقی.

      مزکی

      (مُ زَ کّ) [ ع. ] (اِفا.)
      ۱- پاک کننده، پاکیزه کننده.
      ۲- معرف، شناساننده.
      ۳- آنکه شاهدان عادل را تزکیه و آنها را به پاکی و پارسایی توصیف کند.

        مزگ

        (مَ زْ) (اِ.) درخت بادام تلخ.

          پیمایش به بالا