مقطوف

(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- چیده شده.
۲- در علم عروض «فعولن» چون از «مفاعلن» خیزد، آن را مقطوف خوانند و سبب آن که بدین زحاف از این جزو دو حرف و دو حرکت افتاده‌است آن را به قطف (ثمار) تشبیه کردند.

    مقعد

    (مَ عَ) [ ع. ] (اِ.)
    ۱- جای نشستن.
    ۲- دبر و سوراخ کون. ج. مقاعد.

      مقعد

      (مُ عَ) [ ع. ] (اِمف.)
      ۱- بر جای مانده.
      ۲- آن که به سبب مرض (قعاد) نتواند بر پای خیزد، زمینگیر.

        مقفع

        (مُ قَ فَّ) [ ع. ] (اِمف.)
        ۱- سرافکنده، سر به زیر.
        ۲- کسی که دست‌هایش بر اثر سرما و جز آن شل و لرزان باشد.
        ۳- آن که انگشتانش برگشته باشد.

          مقل

          (مُ قِ لّ) [ ع. ] (ص.) درویش، تنگدست.

            پیمایش به بالا