وقح

(وَ قِ) [ ع. ] (ص.) بی شرم، بی حیا.

    وقده

    (وَ دَ) [ ع. وَقúدَه ] (اِ.)
    ۱- گرمای سخت، حرارت سوزان.
    ۲- یک باره شعله ور شدن.

      وقص

      (وَ) [ ع. ] (مص م.)
      ۱- شکستن (گردن و غیره).
      ۲- در علم عروض جمع بین اضمار و خبن. «آن است که دوم فاصله را بیفکنند (از متفاعلن) «مفاعلن» ماند و «مفاعلن» چون از «متفاعلن» منشعب باشد آن را موقوص خوانند یعنی گردن کوتاه و چون از سه متحرک فاصله بدین زحاف یکی ساقط می‌شود، آن را به کوتاهی گردن تشبیه کردند.

        وقع

        (وَ) [ ع. ]
        ۱- (اِ.) قدر، منزلت.
        ۲- (مص ل.) فرود آمدن.
        ۳- (اِمص.) فرود، نزول.

          وقعت

          (وَ عَ) [ ع. وقعه ] (اِ.) آسیب، کارزار، جنگ. ج. وقعات.

            وقف

            (وَ) [ ع. ]
            ۱- (مص ل.) ایستادن، درنگ کردن.
            ۲- (مص م.) تخصیص دادن ملک یا مالی برای مصرف کردن در اموری که وقف کننده تعیین کرده‌است.
            ۳- درنگ کردن در بین کلام و دوباره شروع کردن آن.

              پیمایش به بالا