بندزن

(~. زَ) (ص فا.) آن که ظروف شکسته را پیوند می‌زد.

    بندش

    (بَ دَ) (اِ.) پنبه حلاجی کرده و گلوله ساخته به جهت رشتن.

      بندق

      (بُ دُ) [ ع. ] (اِ.) گلوله گلین یا سنگی یا سربی و یا غیر آن. ج. بنادق.

        بندکش

        (بَ. کَ یا کِ) (ص فا.) کارگری که پر کردن درزهای نمای ساختمان را انجام می‌دهد.

          بندگی

          (بَ دِ) [ په. ] (حامص.)
          ۱- غلامی، بنده بودن.
          ۲- نوکری.
          ۳- عبودیت.
          ۴- اطاعت، فرمانبرداری.

            بندمه

            (بَ دِ مِ) (اِ.) = بندیمه: تکمه، گوی گریبان.

              بنده

              (بَ دِ) [ په. ] (اِ.)
              ۱- مخلوق خداوند.
              ۲- برده.
              ۳- نوکر، غلام.
              ۴- مطیع، فرمانبردار.
              ۵- من، اینجانب.

                پیمایش به بالا