پنام

(پَ) [ په. ] (اِ.) پارچه‌ای چهارگوشه که در دو گوشه آن دو بند دوزند و پیشوایان زرتشتی در وقت خواندن اوستا یا نزدیک شدن به آتش آن را بر روی خود بندند تا چیزهای مقدس از دم آنان آلوده نشود. پدام هم گویند.

    پناه

    (پَ) [ په. ]
    ۱- (اِ.) حفظ، حمایت، امان.
    ۲- پناهگاه، جای استوار.
    ۳- (ص.) حامی، نگاهدار.

      پناه گاه

      (~.) (اِمر.) جایی که برای حفظ جان و سلامتی به آن پناه برند، جای استوار، پناه جای.

        پناهنده

        (پَ هَ دِ یا دَ) (اِفا.) آن که به کسی یا چیزی پناه برد، زینهاری، ملتجی. ؛~ اجتماعی کسی که به خاطر رواج تعصب دینی یا اجتماعی یا ناامنی و جنگ در میهنش به کشور دیگری پناه می‌برد. ؛~ سیاسی کسی که به خاطر مبارزه سیاسی و مخالفت با حکومت کشورش به کشور دیگری پناه می‌برد.

          پنبه

          (پَ بِ) (اِ.) گیاهی علفی و یک ساله که از غوزه آن ریسمان و پارچه درست کنند. ؛با ~ سر کسی را بریدن آهسته و نرم نرم کسی را بی آن که متوجه باشد به نابودی کشاندن.

            پنبه زن

            (~. زَ) (ص فا.) کسی که پنبه را با کمان می‌زند تا از هم باز شوند.

              پنبه شدن

              (~. شُ دَ) (مص ل.)
              ۱- نرم و سفید شدن.
              ۲- نرم و هموار شدن.
              ۳- گریختن.
              ۴- متفرق و پریشان گردیدن.
              ۵- از کسی بی موجب بریدن، به هرزه بریدن.
              ۶- بیهوده شدن، باطل و بی سود ماندن کار و سخن‌های پیشین.

                پیمایش به بالا