صفت

فرا

(فَ) [ اوس. ]
۱- (پ ی ش .) بر سر فعل درآید و آن در اصل به معنی به، به سوی، در باشد: فرارو.
۲- (حراض.) نزد، نزدیک: فرااو رفتم.
۳- به، با.
۴- سوی، جانب.
۵- (ص.)بلند، عالی.
۶- در میان: فراچنگ.
۷- دورتر یا بالاتر: فراتر.
۸- پیرامون، گرداگرد: فرابار.

    فدرال

    (فِ دِ) [ فر. ] (ص.) نوعی حکومت مرکب از دولت‌های مستقل ایالتی و یک دولت مرکزی که توسط مردم همه ایالت‌ها انتخاب می‌شود.

      فرا

      (فَ رّ) [ ع. فرُاء ] (ص.)
      ۱- پوستین دوز، پوستین فروش.
      ۲- پوست پیرا، واتگر.

        فحل

        (فَ حْ) [ ع. ] (ص.)
        ۱- گشن، جنس نر از هر حیوان.
        ۲- بسیار دانا.
        ۳- دلیر و نیرومند؛ ج. فحول.

          فخار

          (فَ خّ) [ ع. ] (ص.) بسیار فخر کننده.

            فخم

            (فَ خْ) [ ع. ] (ص.)
            ۱- گرامی، بزرگوار.
            ۲- سخن جزل و فصیح.

              Scroll to Top