صفت

فربه

(فَ بِ) [ په. ] (ص.)۱ – پُرگوشت، چاق.
۲- عظیم، سنگین.۳ – نیرومند.۴ – سخت، شدید.
۵- آبادان، پر رونق.
۶- بسیار، فراوان.
۷- ضخیم، ستبر.

    فرتوت

    (فَ) (ص.) = فرتود: پیر، سالخورده و از کار افتاده.

      فراموش

      (فَ) [ په. ] (ص.) از یاد رفته، از خاطر محو شده.

        فراهم

        (فَ هَ) (ص.)
        ۱- گردآمده، جمع شده.
        ۲- اندوخته شده.

          فراهیخته

          (فَ تِ) (ص مف.) = فراهخته:
          ۱- برکشیده.
          ۲- تربیت شده، ادب آموخته.

            فراک

            (فُ)
            ۱- (اِ.) پشت، ظهر. مق رو.
            ۲- (ص.) هیز، مخنث.
            ۳- پلید، پلشت.

              پیمایش به بالا