صفت

بسیار

(بِ) [ په. ] (ص. ق.)زیاد، متعدد، فراوان، دارای کمیت بزرگ نامعلوم.

    بسمل

    (بِ مِ) [ ع. بسم الله ] (ص.)
    ۱- حیوان سر بریده و ذبح کرده. ضح – وجه تسمیه اش آن است که در وقت ذبح کردن «بسم الله الرحمن الرحیم» گویند.
    ۲- صاحب حلم، بردبار.

      بسنده

      (بَ سَ دِ)
      ۱- (ص.)کافی، بس.
      ۲- شایسته.

        بسغده

        (بَ سُ دِ) (ص مر.)
        ۱- آماده، مهیا.
        ۲- کسی که کارها را سامان دهد.

          بسکتبالیست

          (~.) [ انگ. ] (ص فا.) ورزش کار یا بازیکنی که به ورزش بسکتبال می‌پردازد.

            بستار

            (بِ) (ص. اِ.)
            ۱- سست، نااستوار.
            ۲- گرفتار، گرو.

              بسته

              (بَ تِ) (ص مف.)
              ۱- اسیر، دربند، مقید.
              ۲- منجمد شده.
              ۳- مجبور شده.
              ۴- مسدود، مقفل.
              ۵- سد شده، جلوگیری شده.
              ۶- فراز شده، مق. گشوده، باز.

                بستک

                (بُ تَ) (ص. اِ.)
                ۱- خادم، خدمتکار.
                ۲- چمچه کوچک.

                  پیمایش به بالا