(جَ رَ) [ ع. ] (ق مر.) ناچار، ناگزیر.
(جُ عَ یا عِ) [ ع. ] (ق.) یکسره و بدون تنفس نوشیدن.
(بُ دّ) [ ع. ] (ق مر.) ۱- ناچار، ناگزیر. ۲- گویا، چنان که معلوم است.
(اَ قَ) [ ع. ] (ق مر.) دست کم.
(ق.) واژهای که برای ظن و احتمال به کار رود. مثل: گویا او ایرانی است.
(ق.) قید شک و تردید. به معنی گویا، پنداری.
(گُ رّ گُ) (ق مر.) با شعله سوزان.
(گُ) (ق مر.) به قیمت مقطوع و بی آنکه وزن کرده یا شمرده شود.
(~.) (ق.) بدون آمادگی، مقابل بسته میان.
(گِ) (ق.) همه، همگی، کلاً.