زبانه
(زَ نِ) (اِ.)
۱- هر چیز که مانند زبان باشد.
۲- زبانه ترازو، زبانه قفل.
(~.) [ ع. جِ. زبنی یا زبنیه، از زبن به معنی رفع و برداشتن ؛ در فارسی مفرد گیرند ] (اِ.) وکیل دوزخ، موکل آتش ؛ ج. زبانیان.
(زَ یَ یا یِ) [ ع. زبانیه ] (اِ.) جِ زبنیه.
۱- سرکشان.
۲- مردم سخت و درشت.
۳- سرهنگان.
۴- بعضی از ملائکه را بدین نام خواندهاند به سبب آن که دوزخیان را به دوزخ رانند.
(زَ) [ په. ] (اِ.) = زفان. زوان:
۱- عضوی عضلانی ماهیچهای و متحرک در دهان که از آن برای چشیدن مزهها، بلع غذا و حرف زدن استفاده میشود.
۲- مجموعه نشانههای آوایی و خطی که برای بیان اندیشه و برقراری ارتباط به کار میرود.
۳- مجموعه رمزها و نشانههایی که برای یک معنی خاص به کار میرود.
۴- نوعی شیرینی که شبیه به زبان است. ؛ ~ کسی مو در آوردن کنایه از: از شدت تکرار کردن یا بسیار گفتن، به جان آمدن. ؛ ~ را گاز گرفتن پس گرفتن سخن. ؛ ~ زرگری زبانی غیرمعمول و تصنعی.
(~. بُ)
۱- (ص فا.) کنایه از: عطا، بخشش (که به وسیله آن زبان طعن را قطع کنند.)
۲- (اِمص.) کنایه از: خاموش کردن مدعی به دلایلی که دیگر نتواند سخن گوید.
(~. دَ. قَ) [ فا – ع. ] (اِمر.) گیاهی است از تیره آلالهها از دسته خربقیها که دارای برگهای متناوب و منشعب به انشعابات پنجهای شکل میباشد. گلهایش دارای تقارن سطحی است و در روی ساقه قرار گرفته ؛ زبان پس قفا، گل هزار نک، رجل القبره نیز گویند.