اسم

دمپختک

(دَ پُ تَ) (اِمر.) برنجی که آبکشی نشده باشد و گاه به آن عدس، لوبیا، ماش یا باقلا بیفزایند.

    دمدمه

    (دَ دَ مِ) [ ع. دمدمه ] (اِ.)
    ۱- با خشم سخن گفتن.
    ۲- شهرت، آوازه.
    ۳- صدا، آواز.
    ۴- افسون، مکر.

      دمش

      (دَ مِ)
      ۱- (اِ.) عمل دمیدن.
      ۲- (اِ.) نفس، دمام.

        دمع

        (دَ) [ ع. ] (اِ.) = دمعه: اشک، سرشک. ج. دموع.

          دمعه

          (دَ عِ یا عَ) [ ع. دمعه ] (اِ.) اشک، سرشک.

            دمغازه

            (دُ زِ) (اِ.)
            ۱- بیخ دم.
            ۲- استخوان میان دم جانور.

              دمگاه

              (دَ) (اِمر.)
              ۱- محل کار گذاشتن دم در کنار کوره.
              ۲- کوره، کوره زرگران و آهنگران و مسگران.

                دمل

                (دُ مَ یا مَّ) [ ع. ] (اِ.) زخم عفونی شده روی پوست که ورم کرده و در آن چرک و خونابه باشد.

                  دمن

                  (دِ مَ) [ ع. ] (اِ.)
                  ۱- ج. دمنه.
                  ۲- در فارسی به معنای دشت و صحرا.

                    دمنه

                    (دِ نِ) [ ع. دمنه ] (اِ.)
                    ۱- آثار به جا مانده از خانه و آبادی.
                    ۲- در فارسی به معنی دشت و صحرا.

                      Scroll to Top