اسم

داخل

(خِ) [ ع. ]
۱- (اِفا.) در آینده، درون آینده. ج. دواخل.
۲- (اِ.) درون، تو.

    داخله

    (خِ لِ یا لَ) [ ع. داخله ]
    ۱- (اِفا.) مؤنث داخل، مق خارجه.
    ۲- (اِ.) درون، اندرون.
    ۳- درون یک کشور یا ناحیه. ؛وزارت ~وزا ر ت کشور.

      داد

      (مص مر.)، (اِ.)
      ۱- عطا کردن.
      ۲- بخشش، عطا.
      ۳- بهره، نصیب.
      ۴- گوشه‌ای در دستگاه ماهور. ؛ ~ و ستد دادن و گرفتن.

        داد

        [ په. ] (اِ.)
        ۱- قانون.
        ۲- عدالت، انصاف.
        ۳- بانگ، فغان. ؛~ سخن دادن سخنوری کردن، نطق کردن. ؛~ کسی به هوا رفتن فریادش برخاستن.

          خیم

          (خِ یَ) [ ع. ] (اِ.) جِ خیمه ؛ چادرها، سراپرده‌ها.

            خیمه

            (خِ مِ) [ ع. خمیه ] (اِ.) چادر، سراپرده. ؛ ~روی آب زدن کنایه از: کار بی ثبات یا زیان آور کردن.

              خیمه

              شب بازی (~. شَ) [ ع – فا. ] (اِمر.) نمایش عروسکی. یکی از هنرهای نمایشی که در آن عروسک‌ها را از پشت پرده یا خیمه کوچکی به وسیله سیم یا نخ به حرکت درآورند و یک تن از داخل خیمه به زبان آن‌ها سخن گوید.

                خیو

                [ په. ] (اِ.) آب دهان، تف. خدو و خوی نیز گویند.

                  خیول

                  (خُ) [ ع. ] (اِ.) جِ خیل.
                  ۱- گروه اسبان.
                  ۲- گروه سواران.
                  ۳- لشکرها، سپاه‌ها.

                    د. د. ت.

                    (دِ دِ تَ) [ فر. ] (اِ.) گرد سفید رنگ، تقریباً بی بو و سمی که به عنوان حشره کش و آفت کش به کار می‌رود.

                      Scroll to Top