اسم

حاکم

(کِ) [ ع. ] (اِ. ص. اِفا.)
۱- فرماندار، والی. ج. حکام.
۲- قاضی، داور.
۳- آن که بر دیگران حکومت کند. ؛~ شرع عالمی روحانی که بر امور شرعی مردم حکومت کند.

    حال

    [ ع. ] (اِ.)
    ۱- کیفیت چیزی.
    ۲- زمان حاضر.
    ۳- وضعیت جسمی یا روحی انسان.
    ۴- در عرفان، وضعیتی که موجب صفای قلب سالک شود. ؛~ ِ کسی را جا آوردن کنایه از: کسی را تنبیه کردن. ؛به هم خوردن ~ ِ کسی الف – تغییر حال دادن. ب – غش کردن. ج – استفراغ کردن.

      حالت

      (لَ) [ ع. حاله ] (اِ.)
      ۱- چگونگی، وضع.
      ۲- خوشی، سرمستی.
      ۳- کیفیت نواختن قطعات موسیقی به شرط حفظ اصل آن.
      ۴- در نمایش تجسم افکار و احساسات به وسیله حرکات متناسب چهره و بدن.
      ۵- در عرفان، وجد، طرب.

        حالق

        (لِ) [ ع. ] (اِفا.) ماده و دوایی که زایل کننده و سترنده موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره، حلاق.

          حاصل

          (ص) [ ع. ] (اِفا.)
          ۱- به دست آمده.
          ۲- نتیجه، ثمره.
          ۳- نفع سود.
          ۴- مالیات، خراج.
          ۵- باقی مانده. ؛~ ضرب نتیجه‌ای که از عمل ضرب کردن عددی در عدد دیگر به دست آید. ؛~ مصدر کلماتی که دال بر معنی مصدر باشند ولی از فعل مشتق نباشند. مانند: نیکی، بدی، دیوانگی.

            حاضر

            (ض) [ ع. ] (اِفا.)
            ۱- آماده، مستعد.
            ۲- موجود.
            ۳- کسی که در حضور است. مق. غایب.

              حافر

              (فِ) [ ع. ]
              ۱- (اِفا.) حفر کننده.
              ۲- (اِ.) سُم. ج. حوافر.
              ۳- کفش چوبی.

                پیمایش به بالا