حازم
(زِ) [ ع. ] (اِفا.) دوراندیش، هوشیار.
(تِ) [ ع. ] (اِ. ص.)
۱- حاکم، قاضی.
۲- غُراب، زاغ. (?(حاج (جّ) [ ع. ] (اِفا.) حج کننده، حج گزار. ج. حجاج.
(جِ)
۱- (اِفا.) جدا کننده دو چیز، آنچه میان دو چیز واقع شود، مانع، حایل.
۲- (اِ.) پرده میان اعضای سینه و اعضای شکم.
(اِمر.) مردی که از چند روز مانده به نوروز تا پایان نوروز، چهره خود را سیاه کرده و لباس قرمز میپوشد و در کوچه و خیابانها دایره به دست میخواند و میرقصد، آمدن نوروز رابه مردم یادآوری کرده، پول میگیرد.