اسم

بدرقه

(بَ رَ ق ِ) [ ع. بدرقه ]
۱- (اِ.) راهنما، راهبر.
۲- (اِمص.) مشایعت.

    بدره

    (بَ رِ) [ ع. بدره ] (اِ.) همیان، کیسه پول.

      بخور

      (بِ یا بُ) [ ع. ] (اِ.)
      ۱- هر ماده‌ای که در آتش ریزندو بوی خوش دهد.
      ۲- صمغ درخت روم که بخور آن خوشبو است.
      ۳- در فارسی، هر دارویی که جوشانده و بخار آن استشمام گردد.
      ۴- بخار آب گرم یا داروی جوشانده که برای مرطوب کردن و ضدعفونی کردن هوا مورد استفاده قرار گیرد.

        بخیه

        (بَ یِ) (اِ.)
        ۱- کوکی که روی پارچه با دست یا چرخ خیاطی بزنند.
        ۲- دوختن بخشی از بدن که در اثر عمل جراحی شکافته شده باشد. ؛ اهل ~ اهل فن، صاحب سررشته، وارد به کار. ؛ ~ به آب دوغ زدن کنایه از: زحمت بی هوده کشیدن، کاری بی حاصل کردن.

          بد

          (بُ دّ) [ ع. ] (اِ.) چاره، گریز.

            بداهه

            (بِ یا بَ هِ) [ ع. بداهه ] (اِ.) نک بداهت، بدیهه.

              بخشداری

              (~.)
              ۱- (حامص.) عمل و شغل بخشدار.
              ۲- (اِ.) محلی که بخشدار در آن حوزه خود را اداره کند.

                بخشش

                (بَ ش ِ) [ په. ]
                ۱- (اِمص.)داد، دهش.
                ۲- انعام.
                ۳- (اِ.) تقدیر، سرنوشت.

                  بخشنامه

                  (بَ مِ) (اِمر.) حکم یا دستوری که از طرف مسؤلین سازمان برای اطلاع تمام کارکنان یک مؤسسه ابلاغ شود.

                    Scroll to Top