اسم

آبداری

۱ – (حامص.) آبدار بودن، شغل آبدار.
۲- طراوت، تازگی.
۳- (اِ.) نمدی نامرغوب که در سفرها مورد استفاده قرار می‌گرفت.

    آبدست

    (دَ)
    ۱- (ص مر.) زاهد، پاکدامن.
    ۲- ماهر، استاد.
    ۳- (اِمر.) مستراح.
    ۴- لباده.

      آبجی

      [ تر. ] (اِ.)۱ – خواهر.
      ۲- مخففِ آغاباجی.

        آبچین

        (اِمر.)
        ۱- حوله.
        ۲- پارچه‌ای که مرده را پس از غسل با آن خشک می‌کنند.
        ۳- کاغذ آب خشک کن.

          آبخسب

          (خُ) (اِفا. اِمر.) چارپایی که چون آب ببیند در آن بخسبد و این از عیوب چارپایان است.

            Scroll to Top