اسم

معلق

(مُ عَ لَّ) [ ع. ]
۱- (اِمف.) آویخته شده.
۲- (ص.) آویزان.
۳- (ص.) برکنار شده از خدمت.
۴- (اِ.) جستن به هوا و دور زدن به طوری که مجدداً با پاها به زمین آیند.

    معظم

    (مُ ظَ) [ ع. ] (اِ.) بزرگ، قسمت بیشتر چیزی.

      معقب

      (مُ عَ قِّ) [ ع. ] (اِفا.)
      ۱- آن که از پس آید، پس آینده.
      ۲- درنگ کننده.

        معقب

        (مُ عَ قَّ) [ ع. ] (اِمف.) آن که جانشین و اولاد داشته باشد. مق بلاعقب.

          معقد

          (مَ ق) [ ع. ] (اِ.)
          ۱- جای بستن گره.
          ۲- جای بستن پیمان.
          ۳- مفصل.

            Scroll to Top